![]() |
![]() |
|
| تنهایی خوبه!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
الان دقیقا قبل از امتحان های میان ترمه و من به همت استادمون که نیومده تونستم بیام توی انفورماتیکه دانشگاه و یک پست بزنم نمی دونم چه حالی دارم چون تا حالا قبل از هیچ امتحانی اینجوری نبودم خدا کنه بعدا خاطره ی خوبی از ترمه اولم در دانشگاه برای من بمونه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 8:14 توسط عمید |
|
|
آغاز <<آغاز می کنم در امروز که روز موفقی برای من نبوده اما در هر صورت امروز هم یکی از روز های خداست و یکی از روزهای زندگی من >>
این مقدمه یک صحبت کلی برای شروع دوباره هست از این به بعد خاطره های جالب اتفاق افتاده در لحظات کوتاه را می نویسم .
از امروز دوباره با کوله بار درد شروع به پیمودن راهی از زندگی می کنم که دو سال قبل به دلیل فشار خانواده برای کنکور آن را ترک کردم اما الان و هر زمان دیگری از زندگیم وقتی خاطراتم را می خوانم دیوانه وار غرق در رویا ها می شوم که چگونه بد ترین لحظات گذشتند و بهترین لحظات دویدند خاطراتم را بر تنه ی درختان الکترونیکی ثبت می کنم که محیط زیست بهم گیر نده و در آینده ی دور در هر لحظه به این خاطرات دسترسی داشته باشن من عقیده دارم که می بایست بر بالای کوه ایستاد و دشت مقابل را وصف کرد یا بر لب چشم ایستاد و درباره ی آب گوارای آن از زبان یک تشنه سخن گفت پس خاطرات را بعد از اینکه تلخی و شیرینی شان را درک کردم بازگو می کنم .
اول از غول کنکور می گم که وبلاگم بدون من زمانی که نبودم به اون بی وفایی نکردم و دنبال خوش گذرونی نبودم کنکور موجودی که آشنا و غریب تو را نسبت به اون تحریک می کنن و همه از تو آدم 18 سال درباره اون می پرسن اولین سوال کلاس کنکور می ری؟ مدرسه چی می ری؟ کتاب چی خریدی؟ کنکور آزمایشی کجا می ری؟ و هر روز منتظر گذشتن اون روز سرنوشت ساز هستس که پیر و جوون با یک دله پر دربارش حرف می زنن. اما همه ی کنکور این هست که به هر میزان سختی و زحمت کشیدی به همون میزان نتیجه می گیری و ناراحتی بعد از کنکور به خاطر انتظار بیش از حد خانواده هست و مقدار کمی از اون به چیزای دیگه مربوط می شه دیگه از کنکور نمی گم چون چیز پنهانی برای هیچکس نیست اما لحظات بعد از اون شاید جالب باشه که مثلا کسی که با یک برنامه فشرده درس می خونده حالا که آزاد شده چی کار می کنه؟ شب ها که کتابو می بستی و سرتو روی بالشت می گذاشتی خیالات به سراغت میومدن و همه رویا هاتو بعد از کنکور میدیدی اما هیچکدومشونو بعد از کنکور انجام نمیدی جز همون خواب راحت تا هر وقت که دلت می خواست به نظر من همین خواب راحت به تمام دنیا میرزه یه خواب بدون دردسر یه خواب زیبا اگر یک شب از هر دردی خوابتون نبرده باشه می فهمین که یک خواب راحت چه لذتی داره پس اولین قدم بعد از کنکور جبران خواب های عقب مونده هست و دومیش قرار هایی هست که کنسل شده بودند رفتن به کوه رفتن به استخر رفتن به ماهان و کوهپایه و همین دور و اطراف شهر و زیباترین لحظات خنده هایی هست که با دوستان به فریاد تبدیل می شن .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 15:43 توسط عمید |
|
خوب جمعه گذشته رفتیم کوه شب قبلش من و میلاد رفتیم کوهپایه همین که رسیدیم امین هم آمد پیشمون من بعد از همون دفعه قبلی دیگه نرفته بودم از تاسوعا عاشورا به این ورم دیگه کوهپایه نخوابیده بودم ولی اون شب یه چیز عجیب دیدم بلبل ها تا صبح می خوندن خیلی هم قشنگ بوده دیگه تا 11 بیدار بودیم ساعت 4 باید بلند می شیم که بریم کوه نصف شب میلاد و امین بلند شدن به من می گن پاشو بریم حالا هنوز ساعت دوازده بود این دو تا هم قاتی کرده بودن بالاخره ساعت 4 شد ما رفتیم همه قرار بود بیان اول راه کوه که بریم ما رسیدیم زودتر همین جور جلوتر رفتیم امسال آب کم بود سرسبزی کوه هم کمتر بود برای همین حاله هر سال رو به ما نداد اما بازم عالی بود دو تا تراکتور گرفته بودن چون راه طولانی بود خسته می شدیم از راه رفتن ما پیاده رفتیم رسیدیم اونجا صبحانه خوردیم بعد اونجا مثل زمین چمن طبیعی می مونه بچه ها فوتبال بازی می کردن من کم بازی کردم چون حالشو نداشتم آخه من فرداش امتحان هندسه داشتم یه گشتی زدیم ناهار خوردیم یک ساعتی استراحت شروع به برگشت کردیم همه خسته بودن یه تعدادی که یه سری مشکلاتی داشتن وپیاده روی براشون خوب بود پیاده رفتن اما من که دیگه هیچ اضافه وزنی نداشتم سوار تراکتور شدم در راه برگشت بودیم یه دفعه یه اتفاق افتاد تراکتور رفت روی یه سنگ بزرگ یکی از بچه ها از بالاش افتاد تراکتور ایستاد من نگاه کردم پایین اون یه دفعه گفت رو دستمه راننده رفت جلو دستش اومد بیرون خیلی اتفاق وحشتناکی بود که به خیر گذشت خدا رو هزار مرتبه شکر اگه اتفاقی میافتاد پشت پای هممون زهر می شد خدارو شکر اتفاق جدی نیافتاد بعدم رسیدیم پایین و با بابام که کوهپایه بود برگشتیم کرمان . عزیزان من شاید تو امتحانا کمتر بیام این چند وقت هم کم میومدم به خاطر مستمر ها. دیگه اگه دیدین من نیومدم نظر بدم خودتون ببخشید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 22:5 توسط عمید |
|
جمعه این هفته رفتیم کوهپایه همین جور الکی شد که رفتیم من شب که تا دیر وقت بیدار بودم صبح ساعت 9 به زور بیدار شدم بعد دیگه رفتیم کوهپایه و به طور خیلی شانسی امین هم کوهپایه بود خوب اولی که رسیدیم با امین پیاده می رفتیم از وسط روخونه و حرف می زدیم دانشجوهای زیادی اومده بودن برای همین راه آبشار یه کوچولو شلوغ بود ما رفتیم به طرف آبشار بعد یه سال بود آخرین بار که رفتم عید پارسال بود هر جاش که می رسیدم خاطرات بچگی برام زنده می شد وقتی بچه بودم با امین همیشه میومدیم تو رودخونش ماهی می گرفتیم خیلی حال می داد هر بار میومدیم به مامانم قول می دادم که زود بر گردیم اما صبح می رفتیم ساعت 4 از گرسنگی بر می گشتیم بعدم قیافم دیگه وحشتناک بود صورتم قرمز خسته بعدم می خوابیدم بابام بغلم می کرد صبح که بیدار می شدم می دیدم کرمان هستم یادش بخیر تمامش خاطره هست اما یه روز که باید از خاطره های الان بنویسم نمی دونم که چی باید بگم از سختیا از تنهایی از فکرای الکی از بی هدفی و ... حالا ولش کن از کجا به کجا رسیدم داشتم می گفتم رسیدم به خود آبشار هر وقت یادم میاد که یه روزی حدود چهار سال پیش با دوست عزیزم اومدیم آبشار و کلی گفتیم خندیدیم و اون الان نیست آخه دنیا چی داره که باید یه عزیزی در یه شوخی جونش رو از دست بده هنوز باورم نمی شه که اون مرده چرا باید بمیره آخه چرا مگه اون چی کار کرده بود تو یه تصادف با موتور فوت شد آخریا با اینکه اون از من خیلی بزرگ تر بود زیاد با هم این ور اون ور می رفتیم خیلی گل بود هر چی بگم کم گفتم اما خیلی زود گذاشت رفت پارسال تابستون که میلاد از بالای ماشین به صورت اومد روی زمین یه لحظه فکر کردم از دستش دادم چون به همین آسونی یکی از دوستام رو از دست دادم دیگه تحمل نداشتم بعد کامپیوترم که سوخته بود به میلاد وابسته تر بودم نمی تونستم تنهایی رو قبول کنم برای همین هست که بعضی وقت ها دوست دارم بمیرم چون دنیا وفا نداره خوب از آبشار بر میگشتیم پایین یه دفعه پام گیر کرد خوردم زمین همه فکرا که تو سرم می چرخید از سرم پریدن حالا امین زد زیر خنده دیگه منفجر شد منم که اصلا نمی فهمیدم چی شده بهش گفتم مرگ چرا می خندی پام گیر کرد می گفت دخترا پشت سرمون هستن سه کردی ناجور منم بهش گفتم دست از دختر بازی بردار اومدیم پایین ما زود بر گشتیم دیگه چیزی برام اتفاق نیافتاد.
(حالا یه توضیح بدم امین پسر دایی مامانم میشه بعد سه سال از من بزرگتر هست وبچه که بودم یک سره با امین می چرخیدم میلاد پسر دختر عموی بابام هست اونم سه سال از من بزرگ تر هست و با اون از اول راهنمایی می چرخم ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 22:8 توسط عمید |
|
دو روز مونده به عید ما داریم راه میافتیم که بریم مسافرت اولین جایی که ما رفتیم شیراز بود اونجا دو روز موندیم دیگه اول از همه شاهچراغ حافظ سعدی خواجو و... اینارو دیدیم گشتیم بعد راه افتادیم به طرف بوشهر تو راه خیلی جاده قشنگی داشت اول رسیدیم به کازرون دریاچه پریشان 15 کیلومتری کازرون بود دریاچه خیلی باحالی بود بعد از اون رفتیم برازجان شب اونجا خوابیدیم صبحش رفتیم بوشهر ساحله تمیزی داشت برخلاف همیشه از این ها همه بگزریم گناوه چیز دیگهای بود خیلی شلوغ بود بیش از حد شلوغ بود یه بندر که تمامش بازار بود اونجا دو روز موندیم اونجا ساحل قشنگ و خیلی شلوغی داشت حالا راه افتادیم بریم اصفهان یه جاده سرد سیر پر از جنگل بلوط ما اول می رسیدیم به یاسوج قرار بود احمدی نژاد بیاد یاسوج دیگه شهر تمامش رزرو بود از اونجا زود گذشتیم رسیدیم اصفهان ما رفتیم زاینده رود بعد با یکی از دوستای بابام رفتیم این ور اون ور دیگه جاهای تکراریش رو نرفتیم برای همین اصفهان زیاد نموندیم راهی شدیم به سمت یزد اما زیاد نموندیم چون یزد چیزیم نداره شب ساعت 12 رسیدیم کرمان من خوابم نمیامد برای همین در جا اومدم اینترنت میلاد آن بود یه دفعه دیدم جواب نمیده گفتم چی شده دیدم یه نفر داره سنگ می زنه تو شیشه دیدم میلاد گفت بیا بریم خونه ما رفتم خونشون تا صبح چت می کردیم این از مسافرت من بود حالا مونده روز 13 که در کوهپایه که روستایی در نزدیکی کرمان من اونجا بودم خیلی اون روز شلوغ بود بیش از حد و من که اون روز نه میلاد پیشم بود نه کسی دیگه از دوستام سرگردان رفته بودم تو باغ همون جا نشسته بودم فکر می کردم یه دفعه دیدم یه گله آدم ریختن توی باغ گفتم به یکیشون که اینجا صاحب داره بعد یارو گفت تو که صاحبش نیستی اعصابم ریخت به هم بیا برین بیرون آدم باشین رفتن زیر باغمون نشستن منم از روی لج بازی همون جا نشستم که اینا نیان توی باغ بعد دیگه گرسنم شد رفتم خونه غذارو که خوردم دیگه نتونستم دوام بیارم خوابیدم وقتی بیدار شدم دیگه وقته برگشتن بود ما برگشتیم کرمان عید من اینجوری به پایان رسید..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 19:23 توسط عمید |
|
دیروز من با میلاد قرار گذاشتیم که امروز با هم بریم برای مغازه ویترین بر داریم صبح ساعت هفت بلند شدم کارهام رو کردم زنگ زدم به میلاد گفت هشت خونه ما باش از اونجا می ریم من رفتم خونشون هر چی در می زنم کسی نمیاد باز کنه زنگ زدم خونشون گوشی رو برداشته میگم بیا دم در اومده بهش می گم تلفن خوب جواب می دی ولی در باز نمی کنی رفتیم آزادی که بریم استقلال یه مغازه آشنا بود از اون بخریم اما نداشت گفتیم خوب برگردیم میلاد گفت باشه از آزادی رفتیم سره چهار راه رسیدیم یه دفعه گفت نه تو این خیابون هست حالا من هرچی می گم نیست میگه هست به زور رفتم بعدم نبود اومدیم چها راه خورشید اونجا یه عمده فروشی بود اما اونم نداشت گفتن برین امام برگشتیم رفتیم امام میلاد دوستش رو دید گفت دنباله ویترینیم گفت برین چهار راه احمدی همین که اومدیم بریم من دوستم رو دیدم گفتم بهش اینجاها ویترین نمیفروشن گفت یه کم جلوتر می فروشن رفتیم اونجا ویترین داشت حالا ساعت چنده ساعت 12:30 بود منم هیچ کس خونه نبود باید زود برمی گشتم که خواهرم میومد خونه باشم سریع خریدیم برگشتیم همین که در رو باز کردم دیدم همون موقع اومده بود خونه از خستگی داشتم می مردم خیلی روز سختی بود خیلی خیلی بد بود هوا گرم هفتاد درصد جاهایی هم که رفتیم پیاده رفتیم یه تاکسی دربست گرفتیم تو ترافیک گیر کردیم یه خانومه جلومون بود نمی رفت یارو این قدر بوق زد من عقب ماشین از خنده منفجر شده بودم یارو هم همین جور بوق می زد خیابون همه مارو نگاه می کردن زنه هم خیلی لج باز بود از سر جاش تکون نمی خورد .
امروزم گذشت ولی دیگه بکشن من رو من همراه میلاد نمی رم چیزی بخرم من رو از صبح سه بار عروس کرد سه بار ما دوره خودمون چرخیدیم هیچ کارم نکرده بودیم هر بار می رسیدیم آزادی از یه طرفش می رفتیم ولی اون لحظه که رسیدم خونه درجا افتادم حالا مامانم اومده می گه من زنگ زدم خونه نبودی مگه من بهت نگفتم حواثت باشه بچه میاد خونه حالا من جوابه مامانم رو چی بدم هیچی نمی شد گفت چون اون از صبح سره کار بود خیلی خسته بود بعد مامانه من وقتی خسته می شه به همه چیزگیر می ده و این کاریه که من ازش متنفرم بهم می گه مدرسه نرفتی رفتی ول گردی منم چون امروز خیلی خسته بودم عصابم ریخت بهم اومدم بالا تو اتاقم حالا وقتی آدم رو به کاری که نکرده محکوم می کنن دیگه چی کار می شه کرد جز تنهایی خودت ....خیالاتت...وخودتو...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 22:21 توسط عمید |
|
<آموختیم بهار را با عشق تابستان را با شادی پاییز را با غم زمستان را با امید و بودن را با تو>
خوب ساله جدیدم کم کم داره می رسه همه چیز داره عوض می شه نمی دونم چی شده امسال هر صد متری یه ماهی فروشی باز شده یادش بخیر تا دبستان بودم هر روز یه ماهی می گرفتم از بس باهاش بازی می کردم می مرد حالا این روزا دیگه همون شبه عید باید بریم ماهی بخریم تا اینکه قبلش نمیره ولی حالو هوایی داره شب باید همه جمع شیم خونه مادر بزرگ بگیم یه کوچولو هم بخندیم فرداشم بریم عزاداری همیشه وقتی یه نفر میاد می گه عید امسال خوب نیست پیشه خودم یه احساسی می گه خیلیم خوبه بعضی اوقاتم برای اینکه خودم رو راضی کنم می گم عید امسال خیلی بهتر از اون عیدی هست که تاسوعا عاشورا وسط عید بود حالا امسال که من با همه ی سالها فرق کردم و به شدت عقیده هام فرق کرده امید وارم که همه ی ما دوستان وبلاگ نویس در سال 85 واقعا از سال 84 به مقدار خیلی زیاد تغیر کنیم به سوی هدف های خیلی بزرگ اگه بتونم می خوام یه مرد شم <{(عزیزان ساله خوب عالی و با نشاط وزیبا وعاشقانه برای همه شما آرزو دارم)}> دوباره صحبت از عشق هستو حدیث آرزو دوباره شوق وصال آمد از عاشقی بگو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 23:26 توسط عمید |
|
خوب بعد از چند وقت باز اومدم جدید بنویسم از تاسوعا عاشورا بگم من شبه قبل از تاسوعا تو هیئت با پسر عموی بابام قرار گذاشتیم که با اون کوهپایه بریم قرار شد من ظهر بهش زنگ بزنم زنگ زدم گفت 3:30 تا 4 میریم من رفتم خونه مامان بزرگم تا بیاد دنبالم هرچی منتظر شدم نیومد زنگ زدم بهش گفت پمپ بنزین هیرون شدیم الان داریم میاییم من رفتم سره کوچه اونام اومدن زنگ زدم به میلاد گفتم بیا سره خیابون همین که رسیدیم به میلاد با یه صحنه جالب روبرو شدیم آقا میلاد با موهای ژل زده و سامسونت اومد سواره ماشین شد دیگه رسیدیم کوهپایه من کلیدارو یادم رفت بیارم حالا هیرون دوره ده می چرخیدیم تا بقیه بیان. اونام شب اومدن همین که رسیدن ما رفتیم بشینیم شوهر خواهره میلاد گفت برین این هیزم ها رو بیارین بیرون میلاد گفت زیادن اونم گفت شما شروع کنین منم میام ما شروع کردیم بعدم تموم کردیم اما کسی نیومد ما رفتیم مسجد شام خوردیم بعد م رفتیم خونه ما موبایلو گذاشتم رو ساعت که آخر شب بیدار شیم بریم کمک اما بیدار نشدیم صبح شد رفتیم خونه مادر بزرگه میلاد دیدیم همه خوابیدن کم کم همه بیدار شدن هیئت قرار بود بیاد دیگه رفتیم عزاداری تا ظهر شد حالا یه ناهاری شد از ساعته 12:30 شروع کردیم تا 2 به همه ناهار دادیم و تموم شد خیلی شلوغ بود خیلی زیاد از خستگی حاله غذا خوردن نداشتم رفتیم خونه بخوابیم اما نشد شب شد رفتیم یه ده دیگه همراه هیئت بر گشتیم هنوز سرو رویه بالش نذاشته خوابم برد بیدار شدم دیدم یه صدایی می گه اهالی محترم هیئت از مسجد شروع به حرکت کرد اما اصلا حاله رفتن نداشتم پس رفتیم خونه مادر بزرگه میلاد تا ظهر شد از اونجام رفتیم مسجد غذا خوردیم برگشتیم خونه شد عصره عا شورا مهم ترین وقت بعده یک سال همه هیئت ها به نوبت می رفتن توی مسجد نوبت به هیئت ما رسید وارده مسجد شدیم حالو هوایی داشت یه باده خیلی سرد میو مد و زیره موهام می زد اون لحظه می خواستم تنها باشم رفتم یه گوشه تنها نشستم بعد میلاد رو دیدم گفت بیا بریم تموم شد اگه می شد می خواستم یه جا تنها گریه کنم اما جایی پیدا نمی کردم من عصر های عاشورارو هیچ وقت فراموش نمی کنم چون واقعا احساسی دارم که هیچ زمانی اون احساس رو نمی تونم داشته باشم خوب شب ما باید تو مسجد غذا می دادیم همه خسته بودن بعد از دو روز همه ی اهالی بودن هیئت های همه روستاها به نوبت میومدن آخرای کار بود من به بابام گفتم من کی باید بخونم بابام رفت پیشه مداح به اون گفت من خوندم انگار که بعد از خوندن خیلی سبک شدم بعد از تمام شدن مجلس برگشتیم کرمان با میلاد بودم من خوابیدم میلاد بیدار موند که چت کنه این بود تاسوعا عاشورای امساله من.................یا حسین(ع) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 14:58 توسط عمید |
|
|
من با خانواده و آشنا ها رفتیم کوه برف بازی امین اومد رفت یه جایی خیلی بالا ما هم شیرش کردیم گفتیم بای بای حال می ده گفت خیلی ترسناک هست می ترسم منم گفتم چی چی ترسناکه بیا پایین نشست روی تیوپه کامیون راه اوفتاد امین تو کله مسیر در آسمان ها سیر می کرد امین کله ملق زد رفت تو برف ها گه : از اینجا نیایین پایین اینجا سرعته هزار تا می یاد پایین اینج آدم میمیره به شدت ترسیده بود دیگه مرگ رو جلوی چشاشون دیده بودند |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 23:17 توسط عمید |
|
|
امروز حالم بهتره چون از ظهر که اومدم تا الان با میلاد بودم خوش می گذشت حرف می زدیم دیگه اصلا به چیزی فکر نمی کردم حالا قرار هفته آینده با یکی از دوستای مدرسه و میلاد بریم کوهپایه 3 روز اول رو برای همین دوست دارم زود تر اون روز شه ساعت ها برام دیر می گذره ولی ساعتایی که خوشم و با دوستامم زود می گذره ولی افسوس که تنهایی اسیرم کرده همه چیز رو باید بریزم تو خودم و هیچ وقت نمی تونم حرف ها م رو بگم چه می شه کرد همه یه مشکلی دارن نمی دونم چرا الان سخت ترین دوره زندگیم شده حاله هیچ چیزیرو ندارم خیلی زود عصبانی می شم و قاتی می کنم اون درست وقتی که دیگه به هیچ وجه نمی شه جلوی خودم رو بگیرم حالا روان شناس ها می گن این جزء خصوصیاتت هست و بیشتر چیزی که باعث شعله ور شدنش می شه اینتر نت هسته من که هیچ وقت قبول نمی کنم ولی اگه یه روز دیدین یه نفر افسردگی داره نگین افسردگی چیه ؟ فیلمش می خواد خودش رو لوس کنه بدونین نصیبه خودتونم می شه من یه روزی شاید خیلی مغرور بودم ولی حالا غرور و هرچی دارم می شکنم اما دیگه اون عمید سابق نمی تونم بشم دیگه هیچ هدفی ندارم جز اینکه افکارم رو کنترل کنم شما هیچ وقت اجازه ندین که فکرتون مشغول حرفای بیهوده شه. {مجالس امام حسین (ع)باید پر شور باشه و ما باید پر شورش کنیم یادتون باشه.} می خوام زنده بمونم تا دنیا رو ببینم برم تو آسمون ها روی ابرا بشینم ببینم اون کی بود من رو فنا کرد من رو تو کوچه های غم رها کرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 23:11 توسط عمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من عمید پسر کرمانی هستم و 18 سال سن دارم
|
| آرشیو موضوعی |
|
تنهایی در همه وجود دارد |
|
RSS
|